Chapter 10
1 رحبعام به شکیم رفت، زیرا ده قبیله اسرائیل در آنجا جمع شده بودند تا او را پادشاه سازند.
2 «پدر تو سلیمان، پادشاه بسیار سختگیری بود. اگر تو میخواهی بر ما سلطنت نمایی باید قول بدهی مثل او سختگیر نباشی و با مهربانی با ما رفتار کنی.»
3 رحبعام جواب داد: «سه روز به من فرصت بدهید تا در این باره تصمیم بگیرم.» آنها نیز قبول کردند.
4 رحبعام با ریشسفیدان قوم که قبلاً مشاوران پدرش سلیمان بودند، مشورت کرد و از ایشان پرسید: «به نظر شما باید به مردم چه جوابی بدهم؟»
5 گفتند: «اگر میخواهی این مردم همیشه مطیع تو باشند، جواب نرمی به ایشان بده و موافقت نما که با ایشان خوشرفتاری کنی.»
6 ولی رحبعام نصیحت ریشسفیدان را نپذیرفت و رفت با مشاوران جوان خود که با او پرورش یافته بودند مشورت کرد.
7 او از آنها پرسید: «به نظر شما باید به این مردم که به من میگویند: "مثل پدرت سختگیر نباش." چه جوابی بدهم؟»
8 مشاوران جوانش به او گفتند: «به مردم بگو: "انگشت کوچک من از کمر پدرم کلفتتر است!
9 اگر فکر میکنید پدرم سختگیر بود، بدانید که من از او سختگیرتر هستم! پدرم برای تنبیه شما از تازیانه استفاده میکرد، ولی من از شلّاق خاردار استفاده خواهم کرد."»
10 بعد از سه روز همانطور که رحبعام پادشاه گفته بود یربعام همراه قوم نزد او رفت.
11 پس پادشاه به مردم جواب رد داد، زیرا دست خدا در این کار بود تا وعدهای را که بهوسیلۀ اخیای نبی به یربعام داده بود، عملی کند.
12 به این ترتیب قبیلههای اسرائیل رحبعام را ترک نمودند، و او فقط بر سرزمین یهودا پادشاه شد.
13 چندی بعد رحبعام پادشاه، ادونیرام، سرپرست کارهای اجباری را فرستاد تا قبیلههای اسرائیل را بررسی کند. اما مردم او را سنگسار کرده کشتند و رحبعام با عجله سوار بر ارابه شده، به اورشلیم گریخت.
14 به این ترتیب، تا به امروز اسرائیل بر ضد خاندان داوود هستند.
